دلم تنگ تر، تنگ ترشد، شکست
تبی تند تاساحلم می کشید
لبم شوری اشک را می چشید
زدم دل به دریا، به دریازدم
غزلهابه خیزاب پویا زدم
چوشوراب دریا دلم راربود
مراکوره راهی به رویا گشود
من وقطره هادرهم آمیختیم
به امواج کوبنده آویختیم
زمین ازکف پای من دورشد
بساط من وموجها جورشد
چه رقص وسماعی به هم ساختیم
من وموجهادل به هم باختیم
ازآن شب دلم پاک ودریائی است
وجودم پرازشوروشیدائی است
بیادل به دریا بزن چون بلم
شررها بپاکن به شورقلم
غزلهاچوامواج ، آغاز کن
دری تا شکوه سحربازکن
|
برای لیلا اسفندیاری لیلا چو سرکشید سبوی سپیده دم 1- حافظ |
دخترم نام لیلا اسفندیاری کوهنوردی که درآغوش گاشربروم 2 برای
همیشه غنود را کوهبانو نهاد ومن درسوگ آن گرانمایه چنین سرودم
|
دخترم گفت که درقله کوه |
نفس به کوه وقدم برصعود بسپارید
نفس کشیده زمین از تراوش باران
به هر ستیغ هزاران شکوفه بشمارید
تمام سینه کش کوه غرق آلاله ست
چنان نسیم قدم برستیغ بگذارید
شکوه همتتان شورزندگی دارد
شمااهالی دل ، ازبهارسرشارید
به قله هاکه رسیدید یادتان باشد
ازین نشسته ی پیرو شکسته یادآرید
نفس به یاری من، کاش می رسید امروز
سحر به زانوی من ، کاش ژاله می بارید
به یاد آه دل دردمند من ، یاران
بهار می رسد از راه کوله بردارید
زیگورات
تمام شب
سرود اقلیما(1) را
می نواخت
خشتها
تاریخ را مینالیدند
وخاکها
تاراج عصمت قربانیان را
زیگورات!
های زیگورات!
رقص نرم الهه ات
اقلیما
درهوش تاریخ
بادکرد
وخورشید شرقی ات
بوی زنجیررا
سوغات می دهد
*
اینجا بمان
که خورشید
فرداهم اززهدان کوهستان
جاری میشود
واقلیما
چهارراه ولی عصررا
قیقاج میدهد
زیگورات!
های زیگورات!
این روزها
عصمت دخترانت را
آنسوی آب
به تاراج میبرند
درهم بریز قامت خودرا
زیگورات!
جنس غریبی ست ، انسان
جنس غریبی
های زیگورات
درهم بریز خودرا
که الهه ات گیسو به باد نهاد
وتن به شوری دریا بخشید
تا ماهیان لجن خوار
برسفره اش به سور نشینند
های زیگورات!
سگهای اجنبی
برویرانه ات
گرم خنیاگری
ومردان
درپستوی خانه ها
درحجاب
کاشکی زمین
شانه خالی کند
وچغازنبیل را دربغل بفشارد
های زیگورات، زیگورات، زیگورات!
خشتهایت را بگو
که فردا
کورش به کرنش بامدادخواهد آمد
ومرا که حلق آویز آرزوهایم
با مشتی خاک کویر
جرعه ای از خلیج فارس
وسبزینه ای از کوهپایه های البرز
میسوزانند
وتو باز هم به سوگ...
اقلیما: دختر حضرت آدم ( ازبطن حوا دوفرزند زاده شدند به نامهای اقلیما و قابیل-لغت نامه دهخدا)
وقتی سپیده سینه کشد زیر پای شب
سر می خورد خیال تو از گونه های شب
برقله ها شکوه سحر موج میزند
هی می کشد سپیده سراز لابلای شب
دیگرنماز صبح دراینجا مجال نیست
زانوبکش به قله ، به دور از هجای شب
دیدی چگونه شوکت پائیز های پیر
سر می کشد به خانه ام از راستای شب
باید عبورکرد و سحررا سلام داد
پویا و سرفراز گذشت از فضای شب
باید گذشت و خانه ی خورشید را شناخت
باید شنید ،گاهِ سحر، های های شب
|
قله هارا بوسه دادم تا ببوسم خاک پایت |
آه میکشد زمین
وقتی چادرت
سیاه وباوقار
میگذرد
وقتی
ناخن به سنگ میزنم
فاتحه بوی خاک میدهد
همیشه دستهایت
بوی زعفران داشت
وگشنیز
چه حالی میکردم
بانوازشت
وحالا
پیتزا وهمبرگر
داغ مراتازه میکنند
آه میکشید زمین
وقتی پرچادرت
خاکهای نرم کوچه را میرفت
وغبارعشق
کوچه را پرمیکرد
دلم هوای گشنیز وزعفران
ونوازش دارد
آه
وقتی می آئی
قد مبکشند
صنوبرها
خمیازه می کشند
باورهای منتظر
وقتی می آئی
باغ اخم می کند
ومن
درباغ چشمانت
پرسه میزنم
تاباغ حسود
پائیزرا به برگها برساند
وقتی می آئی
بهار درگوشه ای
کز می کند
|
می کشد دل سوی کوهستان ، سرک |

